این روزها نوشتن سخت ترین کار است، اصولاً حجوم اطلاعات چنان سنگین است که فرصت تحلیل نمیابی، اتفاقات خوب و بد آنقدر مسلسلوار به پیکرت اثابت میکنند که بیحس میشوی. مزة دهانت یک جا بین تلخی و شیرینی ثابت میماند و سعی میکنی مدام آب دهانت را فرو بری تا بلکه مزة دهنت عوض شود.
چند روزی میشود که به خانة جدید منتقل شدهام، همخانهای هایم عبارتند از یک دختر و پسر آمریکایی که با هم دوست هستند و یک پسر آفریقایی که هنوز ندیدمش. من تا بهحال هرچه آمریکایی دیدهام آدمهای دلنشین و خونگرمی بودهاند که کاترینا و کیسی هم از این قاعده مستثناء نیستند. این آمریکاییها به معنای مثبت کلمه روستایی هستند. خونگرم و باصفا هستند و دوست دارند سریع دوست شوند. همة زندگیشان هم سریع برایت تعریف میکنند. حسابی هم تا بتوانند بیجهت به تو کمک میکنند. اینجا خاطرات نستالژیک توست که حس غربت را میسازد نه محیط.
کلاسها هم شروع شده و این هفته، هفتة دوم است. به نظر نمیرسد این ترم خیلی خبری باشد. چهارتا درس دارم و کلاً نه واحد. همهاش را که با هم جمع بزنی در هفته بیشتر از هشت ساعت نباید سر کلاس باشم. نکتة جالب اینکه احساس میکنم زبانم دارد افت میکند. یک دلیل آن این است که وقتی وارد محیط انگلیسی زبان میشوی عادت میکنی که به هرآنچه انگلیسی بلدی قناعت کنی و کارت را با همان راه بیاندازی که البته این شیوه متأسفانه جواب میدهد و تو هم وقتت را میگذاری روی چیزهای واجبتر.
همخانهای من کاترینا، یکی از سربازان جنگ عراق بوده و نه ماه در بغداد خدمت کردهاست. روی دیوارهای نشیمن هم عکس و یادگاری و تقدیرنامه از جنگ زیاد است. دیروز اینجا پارتی گرفتهبودند و خانه پر بود از سرباز آمریکایی. توی همچین محیطی بیشتر به بی معنی بودن جنگ پی میبری. امروز مینشینی با همانهایی گپ میزنی و صمیمی میشوی که زمانی میترسیدی به کشورت حمله کنند.
اگر بخواهم از این حرفهای بی ربط یک نتیجة معنیدار بگیرم، باید بگویم کلاً خوش میگذرد. در برابر حجوم اطلاعات تازه کمرت مثل یک نهال نازک خم میشود. احساس طراوت و جوانی میکنی. با خودت فکر میکنی: یادش بخیر، از آخرین باری که این احساسات را تجربه میکردم ده سالی میگذرد. خدا را چه دیدی حتی شاید عاشق هم شدم.
