تبليغاتX
حرفهای من

حرفهای من

خاطرات روزانه مشاهدات و حرف های من

دو سه هفته قبل از آمدن به اینجا دو چمدان چرمی رنگ و رو رفته توی زیرزمین مادربزرگ پیدا کردم. تصمیم به قرض گرفتن آنها برای مدتی نامعلوم کار سختی نبود در آن وضعیت مالی.

شب آمدن بیچاره شدم تا هر آنچه سنگین بود را از داخل چمدان ها در بیاورم و دو چمدان بیست و پنج کیلویی تحویل هواپیما بدهم. کلاً گذاشتند از آنچه در بیست و شش سال زندگی جمع کرده بودم دو تا بیست و پنج کیلو با خود بیاورم. بقیه‌اش نمیدانم چه شد. راستش اصلاً دیگر یادم نمی آید چه بود. فارغ از دغدغة بیست و پنج کیلویی کردن دو چمدان، ذهنم سنگین بود از بار خاطرات هشت خانه، دو دانشگاه، سه شهر، بیست و شش سال تاریخ مصور ایران از جنگ تا جنبش سبز، چند دوست، کتابچه راهنمای آداب معاشرت در ایران از مقدماتی تا پیشرفته (در هزاران مجلد)، و یک کوه نگرانی و سوال.

تشابه بین بار ذهنم و بار آن دو چمدان این بود که وسط فرودگاه زیپ چمدان‌های عاریتی مادربزرگ پاره شد و به زور طناب و چسب و مصیبت محتویات را تا اینور دنیا آوردم.

از وقتی که آمده‌ام اینجا، وقت و بی وقت بار جدید به ذهنم اضافه میشود، سه خانه، یک دانشگاه، چندین شهر، یک سفر، چند ایالت خاطره راهنمای آداب معاشرت در آمریکا (یک برگ دو رو)، کتابچه خرید در آمریکا (چندین مجلد قطور). بعد از چند وقت جا کم آمد توی ذهنم، دادم قدیمیها را بردند توی زیرزمین.

چمدان‌های وارفته را هنوز دارم، راه‌پله رفتن به زیرزمینند. بوی زیر زمین مادر بزرگ را میدهند و البته زیرزمین ذهن من. گاهی میروم مینشینم توی همان زیرزمین. زیرزمین که میگویم البته خودش شهری است. میشود رفت آنجا و بدن ارتباط با طبقات بالایی ساعتها  و بلکه روزها همانجا ماند. زیرزمین که میروم خاطره ورق می‌زنم. دلم هم وا میشود هم میگیرد.

نمیدانم این روزها چه شده که سخت راه زیرزمین را پیدا میکنم، فکر کنم راهش تنگ‌تر شده. گاهی میترسم یک روز راهش انقدر تنگ شود که دیگر نتوانم بروم زیرزمین. یا اینکه بروم زیرزمین و نتوانم برگردم.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 15:1  توسط احسان برکنی  | 

دیروز هم خیره به ابرها ماندم و تو نیامدی،

دیروز هم بغض من شکست و ابرهای تو خیره ماندند به بارش چشمان من،

برای لحظه ای هم که شده این پرده‌ها را کنار بزن بعد از اینهمه سال!

حال دلم را نمی بینی؟

 

دیگر برایم نامه نفرست!

از همه نامه ها و نامه رسانهایت بی‌زارم!

از پشت ابرها بیرون بیا!

با تو هزار و چهارصد سال حرفهای نگفتنی دارم

 

دیگر برای من لباس تقوا ندوز!

خودت هم عریان شو

میخواهم کنار تو عریان بخوابم

 

بین رکوع و سجود، دلم برایت تنگ میشود!

دستت را به من بده!

بیا از مسجد بیرون برویم،

پشت مسجد کوچه‌ایست که جایش را فقط من میدانم

بیا با هم به آنجا برویم

میخواهم تا صبح برایت حرف بزنم !

می‌خواهم طلوع خورشید را با هم تماشا کنیم

 

دستم پر میکشد که موهایت را نوازش کند،

از لای ابرها بیا پایین،

دیشب برای چشمانت یک شعر گفته‌ام،

میخواهم برایت بخوانم

آنوقت تو سرخ و سفید بشی و من روی گونه‌هایت بوسه بزنم

 

بیا با هم به مسجد برویم و آخر مسجد بشینیم و بلند به همه بخندیم!

آنوقت وقتی همه برگشتند تا چپ چپ با ما نگاه کنند،

با هم دوتایی فرار میکنیم.

 

آنطرف رودخانه

آن دور دورها،

کلبه‌ای ساخته‌ام،

تو دستت را میدهی به من و باهم میرویم آنجا

دیگر دست هیچکس به ما نمیرسد.

 

میدانم که تو هم دلت برایم تنگ است،

آن دفعة آخری که باهم قدم زدیم یادت هست؟

که تو از من دلگیر شدی و یکهو رفتی؟

تا کی میخواهی مرا منتظر بگذاری!

من همینجا زیر همین ابرها منتظرت میمانم،

بیا تا تو را در آغوش بگیرم،

با تو هزار و چهارصد سال حرفهای نگفتنی دارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت 18:35  توسط احسان برکنی  | 

دلت که تنگ میشد اولین چیزی که میفهمی این است که دل داری. دومین چیزی که میفهمی این است که دلت دست خودت نیست. حالا اینکه دلت کجاست و دست کیست دیگر چندان مهم نیست. فاصله تو با دلت میشود بهانة سفر. چشمهایت را میبندی و از سینه ات پر میکشی تا همانجایی که دلت را جا گذاشتی.

آن شوخی ها و خنده ها، همه آن وعده‌ها و قرار‌ها، آن نگاه های یواشکی. همه مثل یک نسیم خنک توی راه صورتت را نوازش می‌کند. قهر ها و گریه ها، همه آن حرف‌هایی که میخواستی بگی و آخرش هم نگفتی، میشوند خاک قاطی نسیم و گاهی چشمت را میسوزانند.

با چشم‌های بسته میروی و میروی که برسی به همانجا که دلت را جا گذاشتی، که هیچ وقت هم نمیرسی! یا تلفن زنگ میخورد، یا زنگ در را میزنند، یا رفیق بغل دستی ات میگوید :"فلانی، معلوم هست کجایی؟"

به خودت میآیی و سرت را تکان میدهی که یعنی به خودت تشر بزنی "حواست کجاست! " برمیگردی سر کارت، ولی باز هم دنبال فرصتی که چشم ها را روی هم بگذاری و راهی شوی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 15:31  توسط احسان برکنی  | 

 امروز از آن روزهای تلخ است. از آن روزهایی که بغض میکنی و بغض بی صاحاب مدام توی گلویت می لولد. لحظه‌ای میخواهی رهایش کنی، ولی باز به خود تشر میزنی، آب دهانت را فرو میبری و با آن هر آنچه بغض و غم و غصه داری فرو میبری تا توی قلبت. یک استراحت کوتاه داری تا بغض لعنتی بچشبد به دیواره‌های وجودت و عین لشکر کرم های خاکی خود را برساند آن بالا تا گلویت.

روحت را میبینی که زیر بارش باران اسیدی بی پناه مانده. لحظه‌ای پناه میبرد زیر یک درخت، تا می‌آید نفسی بکشد درخت بر سرش آوار میشود. فریادی میکشد و به بدبختی از زیر آوار درخت خود را میرساند به زیر باران اسیدی، قطره هایش فرو میرود تا فیها خالدونِ وجودت، پوست و گوشت و استخوان نمیشناسد، همه را سوراخ میکند و از آن طرف "چیک" می افتد روی زمین. خداوندگار شیمی هم که باشی زیر این باران های اسیدی دیگر یادت نمی آید چه کوفتی با آب باران ترکیب میشود که اینگونه می سوزاند. فقط میدوی دنبال درخت بعدی، خودت هم میدانی که آن هم با همه باران های اسیدی لای برگ هایش آوار میشود روی سرت، ولی چاره ای نداری.

عین توپ پینگ پنگ، بازیچه دست امید و نا امیدی میشوی، با همه سرعتی که داری میدوی چیزی محکم به صورتت میخورد! شطرررقققق... پیش از آنکه از شوک کشیده ای که خورده ای رها شوی با سر میخوری وسط میز حریف و تا به خودت بیایی، شطرررقققق... دعا دعا میکنی که به این "کشیده هایی قایمِ چپ و راست" عادت کنی که نمیکنی. میدانی بالاخره این بازی هم تمام میشود، ولی نمیدانی انتهای بازی از تو چه مانده.

امروز از آن روزهای زهرماری است. می‌روی یک گوشه خلوت پیدا میکنی، سرت را توی دست هایت فشار میدهی و با خود دعا میکنی: "کاش فردا امروز تمام شود".

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 9:32  توسط احسان برکنی  | 

 

افکار که بی امان به ذهنت هجوم می‌آوردند راهی برای فرار نبود. میزدی به خیابان تا جریان خون را به سمت ساق پاهایت منحرف کنی، بلکه افکار پریشان از گرسنگی تلف شوند.

مغازه ها و آدم های رنگارنگ هم یاری ات میدادند. آنوقت ترافیک تهران و هزار و یک جور ناهنجاری اجتماعی هم همه میشدند رفیق گرمابه و یار گلستان. لحظه ای ذهنت لای اخم های آن پیرزن گم میشد، که از فحش ناموسی راننده خطی عقبی به جلویی داشت روسری اش را جلو میکشید. لحظه ای دیگر افکار پریشان با ترمز پراید سفید جلوی پای خانم چکمه سوار متوقف میشد. بیست ثانیه وقت داشتی تا معادله را در ذهنت بچینی و پیش بینی کنی که سوار میشود یا نمیشود. تا از افکار پریشان خلاص شوی، هیجان تو هم از هیجان راننده پراید کم نمی آورد. و تازه بعد از اینکه چکمه سوار تصمیم آخر را میگرفت چند دقیقا ای هم ذهنت سرک میکشید به وادی "آسیب ها و بیماری های جنسی در جامعه ایران معاصر" و به اندازه یک سر مقاله همشهری روی صفحات ذهنت خط خطی میکردی.

به چهار راه که میرسیدی گشت ارشاد را میدیدی، نفرت همه وجودت را فرا میگرفت، احساس میکردی فحش و ناسزاست که میخواهی بالا بیاوری. نگاهت را میگرداندی به سویی دیگر، ولی برای انفجار آن انبار باروت خشم، یک جرقه کافی بود. قرمز میشدی و شروع میکردی از پانزده خرداد چهل و دو تاریخ معاصر، همه را به صلابه میکشیدی. گهای هم عقب تر میرفتی، به مشروطه، حمله مغول، ... از این گذر آخر که میگذشتی، افکار پریشان هم قاطی برگه های تاریخ سوخته بود. دلت یک چیز خنک میخواست، یک چیزی شبیه بستنی. گاهی بخت هم یارت بود و سر از جلوی پارک ملت در می آوردی. حتی اگر آن بستنی های غولپیکر را سالها دیده بودی، باز هم سانتیمتر هارا از پایین به بالا میشمردی و تصنعی هم که شده تعجب میکردی که این آسمان خراش را چگونه میشود با شیر و شکر آفرید. حالا دیگر ذهنت درگیر اتمام پروژه بستنی خوردن بود، باید مدیریت میکردی که نه آنقدر سریع بخوری که سقف دهانت یخ ببندد، و نه آنقدر آهسته که سازه شیر و شکر روی دستت آوار شود. پروژه نیمه آب شده به وسط نمیرسید که دستمال های مچاله شده ته جیبت تمام میشد. بخت اگر یارت بود نزدیک یکی از سطل های زباله بودی، وگرنه باید سازه نیمه آب شده را به دست جوی آب کنار ولیعصر میسپردی. آنوقت میتوانستی به سفر آوارهای بستنی تا باغ های شهریار فکر کنی. میتوانستی همسفرش شوی و از ونک و میدان و چهار راه و منیریه عبور کنی تا خود راه آهن. میتوانستی هم به اصرار پسرک سی دی فروش جواب مثبت دهی و سی دی ها را تورق کنی. چشمت به سی دی ها بود و گوشت به مکالمات سی دی فروش و مشتریان "همون که گلشیفته با دیکاپریو بازی کرده".. "اونقدر صخنه نداشته باشه که نشه با خانواده دید".. "نه آقا اوریجیناله، پرده بود بیار من هر روز همینجام" که دروغ میگفت و "پرده" بود و فردا هم آنجا نبود.

به خانه که میرسیدی دیگر دلیل پرسه از خاطرت رفته بود، صدای بوق و ترافیک هم ذهن خسته ات را خسته تر کرده بود. به فردا فکر میکردی و دانشگاه و آینده و سفر از این همه ناهنجاری، نمیدانستی روزی دلت برای همه آن پرسه های شبانه تنگ خواهد شد.  

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 14:50  توسط احسان برکنی  | 

اصولاً فکر کردن به این سوال که حس عید از کجا می‌آید کار بیهوده‌ای است. حس عید همان حسی است که از یکی دو هفته قبل عید می آید. اینکه "این حس چیست و ریشه هایش کجاست؟" تا پارسال که سوال بی موردی بود، ولی امسال در این گوشه دنیا میشود این سوال را پرسید و به جواب هایش هم فکر کرد.

اولین خاطره ای که از حس عید دارم به نظر به چهار پنج سالگی بر میگردد. لباس عید! یک دست لباس بچگانة آبی رنگ بود. نمیدانم از اینکه بلوز و شلوار هر دو یک رنگ و سِت بودند خیلی خوشحال بودم یا اینکه خوشحالی از رنگ آبی بود که خیلی دوستش داشتم. از عید آن دوران دیگر چیز خاصی یادم نمی آید. اوج عید هم البته بی شک سیزده به در بود!

یادم می آید دوران ابتدایی و راهنمایی، و شاید هم دبیرستان، از یکی دو هفته مانده به عید یک جدول درست میکردم که تعداد خانه هایش به اندازه روزهای باقیمانده تا عید بود. هر شب به این شوق میخوابیدم که فردا یکی دیگر از خانه ها را پر میکنم و وقتی همه خانه ها پر شوند شادی رسیدن عید هم آغاز میشود. چه هیجانی داشت! خود تهیه جدول هم در گذر سال‌ها آیین و آداب خود را پیدا کرده بود. هر روز که یکی از خانه های جدول پر میشد، دل من هم پر میشد از حس عید.

یک مدتی هم همة حس عید چهارشنبه سوری بود و نقشه کشیدن برای خرید ترقه و ... به یواشکی ترین حالت ممکن! که معمولاً فاز برنامه ریزی و مطالعات انجام میشد، طراحی هم تا حد زیادی جلو میرفت. ولی طرح اجرا نمیشد. که البته اجرا نشدنش چندان مهم نبود، مهم هیجان همان طراحی و برنامه ریزی بود که یکی دو هفته ای روزمرگی مدرسه را بازی میداد.

یاد آن سالهایی که عید و عاشورا یکی شد هم بخیر! یاد عید وسط ماه رمضان هم بخیر!

بعدها حس عید شد ماندن در ترافیک تجریش، اضطراب پیدا کردن بلیط قطار و هواپیما، ماهی های قرمزی که کنار خیابان روز به روز ارزان میشدند تا بلکه شب عیدی سقفی و سرپناهی پیدا کنند. کوزه سبزه که هر روز به آن نگاه میکردم و از خود میپرسیدم (چرا این سبزه ها متقارن در نمیآیند) حس عید یعنی رفتن به آرایشگاه و دو برابر پول دادن! یعنی شمردن سین های هفت سین و از خود پرسیدن "سین آخر چی بود؟" یعنی رنگ زدن تخم مرغ با اعمال شاقه و فحش دادن به هرچه رنگ و تخم مرغ است!

اینجا البته هیچ کدام از اینها نیستند و حس عید هم خبری نیست. فکر میکنم دوازده ساعتی تا سال تحویل مانده باشد و من دارم تمام تلاشم را میکنم تا حس عید را در خود ایجاد کنم. و این "تزریق حس عید" خود البته تجربه جدیدی است. شاید نوشتن این خط ها هم در راستای همین تلاش بود که اگر بود بی تأثیر هم نبود.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 22:8  توسط احسان برکنی  | 

 

در این کرة خاکی که مأمن شش ملیون و اندی انسان اشرف مخلوقات است، خدا میداند که چند قوم و ملت و قبیله و ... تا بحال رشد کرده و نابود شده و پس از این رشد خواهد کرد و نابود خواهد شد. اصلاً چیزی که ذهن من را الان مشغول کرده تعداد این ها نیست. چند وقتی است که دارم به عواملی که این گروه های انسانی بر پایة آن شکل می‌گیرند فکر میکنم و این شده پرسشی که این روزها پس ذهن من کمین کرده تا هر موقع فرصت بیابد تلنگری به افکار من بزند. محیط هم که مستعد است! خلاصه در پی این تلنگرهای گاه و بیگاه جواب‌ها به ذهن آدم می‌آیند و چند روزی می‌مانند تا آزموده شوند. با هر آنچه که در ذهن من است دست به یقه میشوند و در این بازی حذفی این برنده است که می‌ماند.

این روزها یکی از این برنده‌ها بدجور آزارم می‌دهد. بگذارید کمی به عقب تر برگردم، به روزهای اولی که آمدم اینجا و با این جماعت مسیحی هم کلام شدم و به کلیسایشان رفتم و حرفهایشان را شنیدم و آیینشان را دیدم. که اگر سر ته و جزئیات و هزار جور ویرایش روشنفکری که این 500 سال روی دینشان کرده‌اند را قلم بگیری فرقی با اسلام خودمان ندارد. و البته چنان روی آن کار کرده‌اند و آن را ساب زده‌اند که خدائیش برق میزند از دور. این وسط هم عین خود ما فکر میکنند که همه آن صد و بست و چهار هزار پیامبر دیگر طفیلی پیامبر ایشان بوده‌اند و همة عالم و آدم یا مسیحی هستند و یا خسر الدنیا و الآخره. خدائیش آدم گاهی وقتها از این همه شباهت حالش بهم میخورد.

آهان، کجا بودیم؟ جام حذفی کشتی در مغز بنده. جان کلام اینکه این جوامع بشری در این چند صباحی که بر روی زمین بوده‌اند به تعداد خودشان آیین و دین و مذهب از آسمان بر خودشان نازل کرده‌اند و این وسط هم البته این آیین باید بهترین و ازلی و ابدی باشد! وگرنه که نمیشود اسمش را آیین گذاشت. بعداً البته بر حسب نیاز شعبه هم به آن اضافه میشود. مثلاً اگر فردا این جامعه ای که ما ساختیم خواست دو تا بشود و بر حسب قانون تاریخ این دو تا جامعه تصمیم گرفتند بزنند توی سر هم، خوب آیینشان هم باید متفاوت باشد. مثلاً من میشوم شیعه تو بشو سنی، حالا بجنگ تا بجنگیم! یا من میشوم کاتولیک تو بشو ارتودوکس، قهر قهر قهر، تا روز قیامت، اینم توفش!

آن خدایی که آن بالا نشسته خدائیش خوب صبری دارد، این همه کتاب و پیامبر فرستاد، همه شدند بازیچه "هویت سازی" این بشر خودخواه، این همه آدم مسلمان که خدا میداند در فرهنگ لغاتشان چند هزار اسم برای آیین مختلف ساخته‌اند، یکبار از خود نپرسیدند چرا این اسم‌ها در کتابشان نیست و از زمان آدم بنی بشر آیین فقط آیین تسلیم در برابر حقیقت بوده. این‌ها که یک عده‌شان دست به سینه نماز میخوانند و یک عده دست به کمر، اصلاً نفهمیدند که این باباهایی که توی قرآن قبل از 1400 سال پیش ازشان به عنوان نماز خوان یاد شده چجوری نماز میخواندند.

خلاصه اینکه اعصابم خورد است. از دست این همه آدم کوتاه قد من جمله خودم! به بیان معمارانه: "گند زدیم به کانسپت دین!" یادم هست توی خیابان میچرخیدم و فریاد میزدم "رأی منو دزدیدن، دارن باهاش پز میدن" نگو که از روز اولی که آمدیم روی این کره خاکی حرفهای خدا رو دزدیدیم و داریم باهاش پز میدیم.

من نمیدانم چرا هیچکس دوست ندارد بپذیرد که ما "دین‌ها" نداریم و دین داریم. و البته طنز ماجرا اینست که مثلاً بگویی "دین‌ها نداریم و دین داریم و آن هم اسلام است!!" کاش روزی بپذیریم که این بازی دین‌ها و دین من و دین تو و مسجد من و کلیسای تو همان بازی قرمز و آبی است که ممد بوقی و دوستان در استادیوم فریاد میزدند.

خلاصه ببخشید اگر به اعتقادات برخی توهین شد، این هم نظر ما بود شما از "احسنه" تبعیت کنید. باز هم ببخشید که این مطلب نه سر داشت و نه ته و نه وسط! وقتی مینوشتم بدجور عصبانی بودم، الان که اینها را گفتم بهترم، یکی دو دور میخوانم ببینم میشود بهترش کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم بهمن 1388ساعت 1:48  توسط احسان برکنی  | 

 

 

علیرغم همه تبلیغات عریض و طویلی که هر ساله اواخر تابستان شروع میشد، به خاطر نمیآورم که هیچوقت بازگشایی مدارس اتفاق خوشایندی بوده باشد. همیشه یک غم عجیب، همزمان با سرد شدن هوا روی دلم می‌نشست که فصل بازی و خوش بودن رو به اتمام است. آن تبلیغات عریض و طویل هم مانند نمک بود بر زخم. عذاب وجدان می‌گرفتم که چرا از این حادثه بشکوه که عرش و فرش برایش رقاصی میکنند خوشحال نیستم. فکر کنم اولین جوانه های خودسانسوری از همان دوران در من و همنسلانم پدیدار شد.

صبح زود از خواب بیدار شدن و نشستن روی نیمکت سه نفره که یا وسط بودی و له میشدی، یا کنار بودی هر ده دقیقه یا مدادت زمین می‌افتاد با خطکش، پدیدة هیجان انگیزی نبود. به خصوص وقتی مثل من چندان دانش آموز درس خوانی نبودی و مجبور بودی برای سقوط نکردن به اقلیت خنگ‌های کلاس کلی زحمت بکشی. آن طرف هم که پدر مادر هدف اول زندگیشان موفقیت تحصیلی تو بود و مجبور میشدی برای هر نمرة بد دو بار عذاب وجدان بگیری.

نتیجتاً تنها خوشی زندگی‌ات میشد لحظه شماری برای رسیدن جمعه. و البته چه غمی سنگین تر از غم عصر جمعه که یادم هست آن روزها دقیقاً علتش را نمیدانستم و فکر کنم یکی از معلم ها بود گفت به خاطر عدم ظهور امام زمان است و من هم کلی به این همه ارادت ناخودآگاه به حضرت ولیعصر به خود بالیدم. ولی مال اینها نبود. استرس مشق‌های ننوشته بود و تنبیه و تشر صبح شنبه.

دانشگاه که رفتیم داستان کمی عوض شد. بازگشایی مدارس فقط بازگشایی مدارس نبود، کلی ابعاد جدید داشت. میدانستی که سال پایینی ها می‌آیند و بین آن همه دختر جدیدالورود شاید تو هم نیمة گمشده‌ات را پیدا کنی، یا اینکه پس از سه ماه برنامه ریزی برای پی ریزی یک رابطه جدید، اینک عرصة عمل فرارسیده بود. کلاً هیجان داشتی. خیلی هم نگران درس و مشق نبودی،  درس نخواندن و نمره خوب نیاوردن دیگر ننگ نبود. نمادی بود از شورش تو دربرابر آنچه جامعه تحمیل می‌کند.

ولی اگر مثل من دانشجوی شهرستان بوده باشید، میدانید که همة اینها یک روی سکه است. روی دیگر سکه دور شدن از خانه و آغاز غذا پختن بود و ظرف شستن. یا در حالت بدتر که باید زودتر میرفتی تا خانة جدید پیدا کنی. خداحافظی از دوستان و رفقا نیز چندان خوشایند نبود. تازه گاهی مجبور میشدی رابطه‌ای که تازه آغاز کردی را نیمه کاره رها کنی و دل خوش باشی نه ماه بعد که برمیگردی دختر همسایه هنوز سر جایش است. سر و ته قضیه را که میزدی غم و خوشی‌ات یر به یر میشد.

پس فردا اینجا ترم دوم آغاز میشود. فکر می‌کنم برای بیست و چندمین بار آغاز ترم و سال تحصیلی و هر آنچه که اسمش هست را تجربه می‌کنم. دیگر ولی دورة هیجان زده شدن به خاطر جدیدالورودها و روابط تازه گذشته. دوره غم دوری از دوستان و ظرف شستن هم که دیگر یک اتفاق روزمره است. نیمکت سه نفری هم که اینجا فکر نکنم پیدا بشود.

ولی باز هم نیمی دل نگرانم و نیمی امیدوار.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 0:12  توسط احسان برکنی  | 

 

  تهران باید الان ساعت حول و حوش هفت و نیم صبح باشد. اینجا ساعت ده شب است و من همچنان هر نیم ساعت سری به بالاترین و سایر وبسایت‌های خبری می‌زنم تا اخبار جدید را دریافت کنم.

همیشه برای من زندگی مسیری داشت که من مسافر آن بودم. مثل قطاری که روی خط آهن جلو می‌رود. از وطن که دور می‌شوی انگار قطار زندگی و افکارت روی خط آهنی حرکت می‌کند که یکی از خط‌هایش داخل ایران است و دیگری در هر آن جایی که ساکن شده‌ای. اینجا کریستمس است و مردم رفته‌اند تعطیلات سال جدید. برخی به سمت پیست های اسکس رفته‌اند، مابقی هم مکانی را با خانواده میعاد کرده‌اند تا یکی دو هفته‌ای  با هم باشند. ایران ولی عاشوراست. دیروز مردم در خیابان‌ها بوده‌اند و شهید و زخمی هم کم نداده‌اند، می‌دانم که من هم اگر تهران بودم دیروز کف خیابان بودم! این را از روی تجربه آن سه ماهی که پس از انتخابات هنوز تهران بودم می‌گویم. یک نیرویی درونم بود، لامصب نمی‌گذاشت در خانه بمانم. البته همان دو سه دفعه اول فهمیدم که انگار من چندان به درد این اجتماعات نمی‌خورم. همیشه تلاش کرده بودم تا راه گفتگوی منطقی را بیاموزم و اینجا به کار نمی‌آمد. آرزو می‌کردم کاش مهارت‌های اجتماعی متنوع‌تری داشتم که امروز به کار می‌آمدند. استرس تعقیب و گریز هم به شدت فرساینده بود وقتی تمرین برای آن نداشتی. ولی تلاش می‌کردم تا روی خودم و روحیاتم کار کنم و آن‌ها را متناسب با شرایط به روز کنم که تا حدودی هم موفق بودم. که البته نشد بیشتر بمانم.

حال اینجا هر روز که خبری در ایران است صبح تا شب پای کامپیوتر می‌نشینم و با هر تصویری که می‌بینم نیمی از وجودم غرق هیجان و شعف می‌شود که این جنبش هنوز زنده است و نیمی دیگر غرق یک شرم عجیب که کاش من هم آنجا بودم.

ولی خارج از این فضای مجازی اینترنت انعکاسی از اندیشه‌های تو نیست. اینجا موضوع داغ روز، فیلم آواتار و شرلوک هولمز است. عکس ‌هایی هم که مردم روی فیس بوک می‌گذارند پر از دود و خون نیست. گاهی اعضای خانواده را در آغوش هم می‌بینی و گاهی هم یک صورت پر از لبخند بر روی یک تیوب که از روی یک شیب برفی به پایین سر می‌خورد.

این دو روز گذشته را با یکی از دوستان آمریکایی رفته بودم خانة برادرش تا یک تجربه کامل از کریستمس داشته باشم. خیلی خوش گذشت، یک خانواده شاد و ساده، که در یک گوشة دنیا دارد زندگی می‌کند. شاید تعبیر خوابی بود که گاهی ما شبها می‌بینیم. ولی من همچنان روی همان خط آهن بودم. نیمی از وجودم پیش آنها بود و نیمی دیگر پرواز می‌کرد تا خیابان‌های تهران، سنگ پرتاب می‌کرد، شعار می‌داد، فرار می‌کرد، و ...

این چهارماه هیچگاه انقدر ریل‌های این خط آهن از هم دور نشده‌بودند. . من هم برای اولین بار احساس غربت کردم. احساس می‌کردم چیزی در درونم می‌گذرد که هیچ نسبتی با شادی و خنده‌های کریستمس و سال نوی میلادی ندارد. این احساس البته من را از آینده هم می‌ترساند. از وقتی که آمده‌ام تلاش کرده‌ام تا به عنوان یک ایرانی با جامعة آمریکایی ارتباط فعال و مثبتی برقرار کنم. تا اینحا هم انصافاً همه چیز خوب بوده. اینها جماعت خوش مشربی هستند و ظاهراً اینطور که خودشان می‌گویند بودن با من تصویر زیباتری از ایران برایشان ترسیم کرده‌. ولی من به قطار زندگی‌ام فکر می‌کنم و به اینکه چگونه و تا کجا می‌توان آن را بر روی این دو خط بی ربط به جلو هل داد.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم دی 1388ساعت 23:0  توسط احسان برکنی  | 

 

 

چند لحظه پیش که طبق معمول این چند ماه اخیر برای دریافت آخرین اخبار جنبش سبز سری به بالاترین زدم خبری را دیدم که برای چند لحظه‌ای خشکم زد "حسینعلی منتظری درگذشت" فکر میکنم اولین بار بود که برای درگذشت یک روحانی ناراحت می‌شدم. اصولاً تا پیش از این درگذشت یک روحانی واکنش عاطفی در من ایجاد نکرده بود. یادم هست سال شصت و هشت که آقای خمینی درگذشت، امتحانات و مدرسه و همه چیز تعطیل شد و یک هفته‌ای مثل محرم کارناوال و دسته به راه افتاد و من هم در عالم بچگی کلی از ایشان بابت فوتشان تشکر کردم. یک بار دیگر هم فکر میکنم اول راهنمایی بودم، شب امتحان علوم آقای اراکی درگذشت که مدارس تعطیل شدند و امتحان علوم ما هم افتاد عقب و من در پوست خود نمی‌گنجیدم.

اندوخته‌ای که من از "حسینعلی منتظری" در صندوقچه خاطراتم دارم خیلی به عقب باز نمی‌گردد. البته "منتظری" همیشه نامی آشنا در حافظه تاریخی ضعیف من بوده، ولی هیچگاه آنقدر مهم نبود که بخواهم در موردش از خود و یا دیگران چیزی بپرسم. می‌گفتند که آدم ساده لوحی بود که در زمان امام از فرمایشات ایشان سرباز زد و از بارگاه ایشان رانده شد. من هم در دلم میگفتم "خوب، که چی؟" یا به قول فرنگی ها “Whatever!” البته جوک و لطیفه هم که بازیگر اصلی آن منتظری باشد کم نبود. کلاً آدم مهمی نبود. دوستش داشتم چون به هرحال اپوزیسیون بود، ولی چندان برایم مهم نبود، چون اصولاً نقشی در زندگی من ایفا نمیکرد. از وقتی عقل من قد میداد، در معادلات سیاسی محلی از اعراب نداشت. نه در لیست آدم خوبها بود و نه در لیست آدم بدها.

بعد از این انتخابات کذایی تصاویر عریان بازیگران این نظام مثل آوار بر سرم خراب شد. وزارت کشور، شورای نگهبان، قوه قضاییه، ولایت فقیه، انگار همه باهم مسابقه استریپتیز گذاشته بودند تا یکی یکی لباس ریا را بدرند و ماهیت خویش را نمایان کنند. آقایان هر لحظه نقابی از چهره برمی‌داشتند تا چهره پلیدشان چون تیغی به روح من و تو فرو رود. تا پیش از آن وحشتناک‌ترین شخصیتی که در همه داستان‌های واقعی و تخیلی میشناختم ضحاک ماردوش بود که آن هم در همان نیمة اول "شش هیچ" به آقایان باخته بود. از خودم هم بدم میآمد. احساس میکردم چه دیر فهمیدم. احساس گناه میکردم از اینکه پای صندوق رای رفته بودم. این آخریم مهری که بر شناسنامه‌ام زده بودند بدجور عمق وجودم را می‌سوزاند. هر روز که بیشتر میدیدم، بیشتر آرزو میکردم کاش میشد یکجوری پاکش کنم. نه فقط این مهر را، کاش میشد این آرم جمهوری اسلامی را هم یکجوری از روی شناسنامه‌ام پاک می‌کردم. اصلاً کاش صد سال پیش به دنیا آمده بودم و در بیست و یک بهمن پنجاه و هفت از این دنیا رفته بودم تا حتی در یک روز از روزهای این داستان شریک نباشم.

برای اولین بار به تاریخ سیاسی سی سال اخیر این سرزمین علاقه‌مند شده بودم. خواندن آن البته نوعی خودآزاری بود، ولی میخواستم به عقب برگردم و ببینم این کلاه گشاد از کی بر سر من است و من خبر ندارم. در مورد قتل‌های زنجیره‌ای مطلب خواندم، فیلم بازجویی زن سعید امامی ،هجده تیر، ... داستان عجیبی بود از بچگی عادت کرده بودم که در هر داستانی آدم خوب داریم و آدم بد، ولی در این داستان از آدم خوب خبری نبود، شبیه مستند حیات وحش بود، فیلمی مستند از گرگ‌هایی که به جان بره‌ای نیمه جان به نام ایران افتاده اند و بر سر لاشه او با هم میجنگند و یکدیگر را میدرند. دنبال حادثه‌ای میگشتم که این غرور له شده ام قدری مداوا شود. دنبال شخصی می‌گشتم که بشود به او حتی اگر با ماده و تبصره هم شده افتخار کرد. به عقب تر رفتم و رسیدم به دهه شصت و اعدام‌های گله‌ای، که هرچه کردم نتوانستم هضم کنم. حتی خوشبینانه‌ترین روایت‌ها هم حاکی از جنایتی عظیم بود. اینجا بود که دوباره نام حسینعلی منتظری را دیدم. روی اینترنت گشتم و نامه‌اش را خواندم. کتاب خاطراتش را خواندم. نامه خمینی را هم خواندم. بلایی که سرش آمد هم خواندم.

روحم کمی آرام شد. لای صفحات این زباله دانی تاریخ سیاسی سی‌سالة ایران که هر صفحه‌اش بوی لجن می‌دهد، شاید به تعداد انگشتان یک دست، صفحاتی هست که میتوانی روی آنها بایستی و مشامت را از بوی لجن تخلیه کنی. بالاخره ببینی که کسی هم در این مملکت بوده که اسیر جاه و مقام نشود. یکی از این معدود صفحات به نام این آقای حسینعلی است. روحانی بود، قرار بود رهبر بشود ولی مقام چشمش را کور نکرد، همین مقامی که نه نتها سالهاست چشم صاحبش را کور کرده، تا هفت خانه آنطرفتر هم همه را نابینا کرده. احساس می‌کنی بالاخره کسی هم هست که به نمایندگی از پیشوایان دینی این مردم(حالا این دین هر چه که باشد) نیمچه آبرویی برای خود حفظ کرده است.

امروز برای اولین بار از درگذشت یک روحانی ناراحت شدم. یادم هست چند هفته پیش بود روی یوتیوب فیلم مصاحبه‌اش را می دیدم، اشک در چشمانم جمع شده بود. روحش شاد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 4:20  توسط احسان برکنی  |