دو سه هفته قبل از آمدن به اینجا دو چمدان چرمی رنگ و رو رفته توی زیرزمین مادربزرگ پیدا کردم. تصمیم به قرض گرفتن آنها برای مدتی نامعلوم کار سختی نبود در آن وضعیت مالی.
شب آمدن بیچاره شدم تا هر آنچه سنگین بود را از داخل چمدان ها در بیاورم و دو چمدان بیست و پنج کیلویی تحویل هواپیما بدهم. کلاً گذاشتند از آنچه در بیست و شش سال زندگی جمع کرده بودم دو تا بیست و پنج کیلو با خود بیاورم. بقیهاش نمیدانم چه شد. راستش اصلاً دیگر یادم نمی آید چه بود. فارغ از دغدغة بیست و پنج کیلویی کردن دو چمدان، ذهنم سنگین بود از بار خاطرات هشت خانه، دو دانشگاه، سه شهر، بیست و شش سال تاریخ مصور ایران از جنگ تا جنبش سبز، چند دوست، کتابچه راهنمای آداب معاشرت در ایران از مقدماتی تا پیشرفته (در هزاران مجلد)، و یک کوه نگرانی و سوال.
تشابه بین بار ذهنم و بار آن دو چمدان این بود که وسط فرودگاه زیپ چمدانهای عاریتی مادربزرگ پاره شد و به زور طناب و چسب و مصیبت محتویات را تا اینور دنیا آوردم.
از وقتی که آمدهام اینجا، وقت و بی وقت بار جدید به ذهنم اضافه میشود، سه خانه، یک دانشگاه، چندین شهر، یک سفر، چند ایالت خاطره راهنمای آداب معاشرت در آمریکا (یک برگ دو رو)، کتابچه خرید در آمریکا (چندین مجلد قطور). بعد از چند وقت جا کم آمد توی ذهنم، دادم قدیمیها را بردند توی زیرزمین.
چمدانهای وارفته را هنوز دارم، راهپله رفتن به زیرزمینند. بوی زیر زمین مادر بزرگ را میدهند و البته زیرزمین ذهن من. گاهی میروم مینشینم توی همان زیرزمین. زیرزمین که میگویم البته خودش شهری است. میشود رفت آنجا و بدن ارتباط با طبقات بالایی ساعتها و بلکه روزها همانجا ماند. زیرزمین که میروم خاطره ورق میزنم. دلم هم وا میشود هم میگیرد.
نمیدانم این روزها چه شده که سخت راه زیرزمین را پیدا میکنم، فکر کنم راهش تنگتر شده. گاهی میترسم یک روز راهش انقدر تنگ شود که دیگر نتوانم بروم زیرزمین. یا اینکه بروم زیرزمین و نتوانم برگردم.
